یادتونه چولومبه تو زبون برره ای چند هزارتا معنی داشت؟
لغت عشق تو فارسی هم عین همونه!
با خبر شدم که پس از سالیان دراز که خواستگاران بسیار بیامدندی و برفتندی و ایراد بر آنها نهادندی و از
در بیرون انداختندی به اردنگی! سر انجام شیر مرد در کمندی به خونخواهی آن همه سرهای بریده با
سری شکسته از نبرد پیشین در راه پر تلسم وصال حضرت عالی توفیق یافت که تنها با 2 بار شام دادن
به جناب عالی راه پر تلسم وصال، تا نیمه بپیماید و آگاهان گفتند که اگر همی بدانستیم که با 2 شام
دادن بشود زودتر از اینها جهانی را شام داده بودیم آن هم به 7 شبانه روز! که حکما و قدما گفته اند شام
دادن را در روز صفایی دیگر است.
اما ای شیر مرد در کمد! از تو خواهشی دارم! دست راستت بر سر ما فقرا! بگو که آن کدامین رستوران
است و کدامین غذا که چنین طلسم میشکند و سعادت به همراه میآورد؟
دیووونه السلطنه!
بهترین خبری که امروز برات دارم اینه که هیچ چیز جاودان نیست.
حتی تو هم جاودان نیستی. حالا با خیال راحت از انتظار مرگ لذت ببر.
فوقالعاده نیست؟
ارادتمند شما
دیووونه ی در انتظار
چیزی برای نوشتن ندارم. چیزی نخواندهام، کاری نکردهام، نه روزمرگی جالبی برای گفتن نه کتاب جالبی
برای تعریف کردن.
باید یک تغییراتی ایجاد کنم، اصولا زندگی من یک جورهایی به این وبلاگ وابستهاست! من وقتی در رویه
عادی زندگی تغییری ایجاد میکنم که از به روزشدگی (update سابق) وبلاگم ناراضی باشم... شاید
هم اصلا اینطوری نیست و الآن چون خوابم میاد همچی حرفهایی میزنم. البته امیدوارم شما مرا درک
کنید که چرا بجای "همچین چیزهایی مینویسم" از "همچی حرفهایی میزنم" استفاده میکنم.
ارادتمند شما که چشمهایش یکمی کمتر از چشمهای گارفیلد باز است
دیووونه
تو از آیین انسانی چه میدانی؟
بوی گند خیانتی که بر پا کردی درون این چال هم رهایم نمیکند...
لعنت بر تو
یکی منو از این قبر لعنتی نجات بده..!!
ترجیح میدهم در آتش بسوزم ..!!
این قبر هم که فرقی ندارد با دنیایی که زندگییم را در آن تباه کردم..!!
اصلا بهتر است خوراک کوسه ها شوم...
چه میدانم..هر چه باشد سر نوشتم جز این قبر لعنتی..!!
کمک...!!!
ارادتمند شما
دیوانه ی قبر زده
دارم میترکم..!!!
قبرم تاریکه...
بالاخره بیدار میشوم! از این خواب لعنتی..
من تصمیم نهایی خودم را گرفتم!
احتمالا وقتی شما این نوشته را بخوانید دیگر خیلی دیر شده است و کار از کار گذشته. الان که شما این
نوشته را میخوانید ساعت از سه بعد از ظهر روز دوشنبه نهم شهریور ماه سال یک هزار و سیصد و
هشتاد و هشت گذشته است و اگر همه چیز طبق برنامه پیش رفته باشد، دو ساعت است که من
تصمیم خودم را عملی کردهام و دیگر راه بازگشتی وجود ندارد.
دلیلش را نپرسید! اصلا هر دلیلی که فکر میکنید درست تر است را خودتان انتخاب کنید!ناراحتی،
افسردگی، خستگی، دیوانگی، ناامیدی یا هر چیز دیگری که فکر میکنید دلیل موجهی باشد... من برای
این کار نیاز به دلیل ندارم! همانطور که تا این لحظه برای زندگی کردن دلیل خاصی نداشتهام(بجز زنده
بودن).
پی ن ۱...این سریال کلید اسرار رو دیدی....؟؟؟
زندگیم یه جاهاییش اینجوریاس..!!
یکی یه مدته از غیب یه چیزایی مینویسه برام..همون دوس جون..!!
ولی من آدم نمیشم رفیق!!!
از وقتی خودمو شناختم یادمه که فقط شنونده بودم دوس جون..!!
پی نوشت..۲..چند مدتیه اوضاع و احوال نوشتنم فرق کرده.چون حس و حالم فرق کرده..تا اطلاع ثانوی
منو ببخشید مردم..!!
آغوشتو به غیر من به روی هیچکی وا نکن...لطفا..!!!
حالا ما یه چیز گفتیم...
ارادتمند همیشگی تو
دیووونه ی چشم انتظار
پی ن ۱..تازگیها بد جور زده ایم تو فاز عرفان...خداوندا از توجهات شما ممنونیم..اما فکرنمیکنید من
ظرفیتشو ندارم ؟؟از عبادت زیاد میمونم رو دستتا خدا جون..گفتن از ما بود..!!!
پی ن ۲..جو ماه رمضان بدجور منو گرفته..!!!
کاش این احساس علی بی غمی اندکی در من میشکفت تا از این حال افسردگی در بیام..!!
آقا جان بچت یهو کلک ما رو بکن راحت شیم دیگه..!!
دوس جون شما به گیرندت دس نزن...این روزا اشکال از فرستندس...!!
اون حال تنها بودن که داره به شما فاز میده دیگه اصلا تو فاز ما نیس..
به خداا..!!!
حالا یه مدت بچش میفهمی من چی میگم..اونوقت مث من دیوونه که هیچ خودتو از رو زمین نیست
میکنی...!!
حالا دریاب ببین اینجانب چی نطق کرده..!!
اگه زندگی با آبگوشت و رفتن به امامزاده صالح شیرین میشه..قربون دست سر راه دس مارو بگیر ببر تا
حاجت بگیریم..ثواب داره جون علی بی غم..!!
ای.ای روزگار...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ارادتمند تو دیوونه ی روزگار زده..!!!
در کشفی جدید در یکی از غارهای کشوری نا معلوم در قاره آفریقا مشخص شد که غذا یعنی آبگوشت
اصلا زندگی یعنی آبگوشت....!!!
آبگوشت با گوشت چرخ کرده و بادمجان و گوجه و کمی پنیر پیتزا. میتوانم ادعا کنم که مزه خوبی
دارد. وقتی من یک همچین غذای عجیب غریبی درست میکنم که خودم هم نخوردهام فقط دو احتمال
را میشود درباره شرایط روحی من درنظر گرفت؛ یا خیلی سر حالم و شادم یا خیلی بیحال و افسرده.
ارادتمند شما
دیووونه ی آبگوشت پز
محکم باش پسر...محکم....!!!!
...
شاید طرحی نو دراندازم! شاید یه بلایی هم سر فلک بیارم...
ولی فعلا در حد یه ایده خامه... خیلی خام. یه چیزیه تو مایه های اون کاسه ماست کذایی و دریا!
نمیشه ولی اگه بشه، یه دریا دوغ میشه!
از من انتظار نداشته باش خوب بنویسم.
خستهام فردا هم تمرین دارم.
ایشالا همیشه باقالی پلو بخوری! ایشالا هر وقت دلت خواست پیتزا بخوری!
نپرس این اراجیف چیه! اراجیف، اراجیفه! دیگی چی و چرا نداره.
باران آمد...آنکه باید می آمد نیامد..!!!
پی نوشت...جای یه چیزهایی شدیدا تو زندگیم خالیه..!!!
....
همیشه قبل از خواب بادوم سوخته بخور.
برای صبحانه هم حتما یه چیز شیرین بخور.
....
برنامه غذایی تو ماه رمضان بیشتر با برنامه روزانه من هماهنگی داره.
دقت کردی که گاهی وقتی کاری رو از روی حساب و کتاب انجام میدم نتیجه به خوبی
کارهای کشکی نمیشه؟
از بینظمی همیشه خوشم میاومده.

گاهی فراموش کردن رو فراموش میکنم..!!
لعنتی..!!
قورباغه کوچولو ته گودالی افتاده است. دور و برش را نگاه میکند، کمی آب هست.
پیش خودش فکر میکند که با خوردن چند پشه و مگسی که گاهی از اینجا رد خواهند شد میتوانم
مدتها در این گودال زندگی کنم.به بالا نگاه میکند.انگار کسی دستش را میگیرد و میگوید
"بپر! تو میتوانی از این گودال کوچک رهایی یابی"، دیگری پایش را گرفته و میگوید
"بنشین! برای چه خودت را خسته کنی؟ همین حالا هم آنچه لازم است داری.."
قورباغه آنجا ماند.
در حالی که همیشه میدانست میتواند از گودال خارج شود.
اما هیچ وقت انگیزهای برای بیرون رفتن از گودال پیدا نکرد...
امروز که تو با مرد ديگری هستی من هم مرد ديگری شده ام. تنها فرق من با او اين است که تو در من
گذشتهء خودت را می بينی و در او آينده ات را.
ما غريبه ها را ترجيح می دهيم، چون می توانيم آنها را آنگونه که دوست داريم بشناسيم. ما از کسانی
که می شناسيم می ترسيم. خدا را شکر غريبه هم که زياد است، هر بار يکی آشنا می شود ديگری از
راه می رسد. می دانی، برای هر کدام از ما تنها يک نفر هست که تا دنيا دنياست غريبه می ماند. نام
او هست «من»، که هر روز از ديروز غريبتر می شود و ما هر روز او را به هر کسی ترجيح می دهيم.
از هیچی لذت نمیبرم...!! به همین راحتی..!!!
.......
در شهر به من پیشنهاداتی شده! نخیر! نه از آن پیشنهادات که شما فکر کردی!
.....
ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود نی نام ز ما و نی نشان خواهد بود
زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل زین پس چو نباشیم همان خواهد بود
من اونی نیستم که تو فکر میکنی، اونی که تو فکر میکنی فقط در فکر تو زندگی می کند و وجود
خارجی ندارد.....!! پس: به سلامت..!!!
بگذریم:
هیچ کدام از چیزهایی که من تا حالا آزمایش کردهام مثل کارتون دیدن آدم را سر حال نمیآورد.
پینوشت:
در راستای اینکه این بلاگ هیچوقت قلت املایی نداشته، حالا که یک بار غلت املایی داشت همگان از
نقاط مختلف و با استفاده از وسایل مختلف ارتباط جمعی این قلط را به اطلاع ما رساندند تا آن را تصحیح
بفرماییم. دوستان تاکید داشتند که وقت را نمیشود طلف کرد و باید آن را تلف کرد. البته ما هم گفتیم
ما کردیم، شد! ولی به گوششان نرفت که نرفت!
با هیچ تصمیم عاقلانهای نمیشه احساسی رو که بر مبنای بیعقلیه برای مدت طولانی نگه داشت.
احساس میمیره و جای خالیش.......
...
یه فلامینگو دیدم که داشت از خیابون رد میشد.
پیش میاد!
یه جورهایی همه چیز در حد افتضاح است...!!!
وقتی وقت دارم حال ندارم، وقتی حال دارم وقت ندارم....
به روز نکردن و رها کردن وبلاگ، یک چیزه، اینکه آدم بخواهد بگوید از این به بعد دیگر تعطیل است یک چیز
دیگر. گیرم که چند وقتی هست که دستم هم به این بی صاحب مانده نخورده باشد؛ باز هم دلم
نمیآید و شهامتش را ندارم که بگویم تعطیل شده است.
دلم میخواهد یک وبلاگ دیگری درست کنم که بیشتر به حال و هوای الآنم بخورد. این وبلاگ ... اشتباه
برداشت نکنید:این وبلاگ برایم خیلی عزیز است ولی خوب انگاری که دورهی آن سر آمده..!! درست
کردن یک وبلاگ دیگر هم می ماند برای چند ماه دیگر، بعد از اینکه یکمی وقت خالی پیدا شد!
اصلاً دست و دلم به نوشتن نمیرود، مدتیه که حوصله ی کاری رو ندارم..تنهایی کشندست..!!اما میشه
بهش عادت کرد..!!
ارادتمند سابق،
یه دیووونه
سبب منم که میشکنم..!!!
اگه عاشق یکی بودی و تنهات گذاشت و رفت بذار بره...!!
به جهنم..!!!
دلم میخواهد دراز بکشم... یک روز تمام، حتی بیشتر. غذا را هم توی تخت بخورم. دراز بکشم و کتاب
داستان بخوانم و آهنگ گوش کنم .بدون دغدغه، بدون نگرانی، بدون مسوولیت با آرامش....
همچی چیزی فکر نکنم هیچ وقت واقعا گیر بیاد، ولی شبیهش که پیدا میشه؟ ایرانیش رو ندارین؟
بدون دغدغه؟ بدون نگرانی؟ بدون مسوولیت با آرامش؟
بدون اینها اصلا زندگی چطوری میشه؟
ارادتمند شما
دیوونه نگران..!!!
وقتی با او هستم گاهی فکر میکنم که من برایش فلان کار را کردم یا فلان قدر دوستش دارم یا از این
چیزها؛ به تجربه فهمیدم که این اولین اشتباهی بود که باعث انحرافم از راه عشقی که میخواستم شد.
وقتی دو دوتا چهارتا کردی یعنی همه آن کارهایی که کردی کشک! همه دوست داشتنت هم کشک!
مخالف حساب و کتاب نیستم ولی هر کاری جایی داره! و عشق جای حساب و کتاب نیست . اگر
معشوقی درخور پیدا کردی (که این روزا کم یاب شده!) و به هر دلیلی (که هر دلیلی به نظر من غیر
معقوله) خواستی بهش عشق بورزی اول از همه این را بخاطر داشته باش که همیشه عاشق به
معشوق نیاز داره نه معشوق به عاشق.
ولی من کمتر عاشقی را دیدم که نگوید "من برایش فلان کار را کردم ولی او ..." شاید عشق این
باشد. ولی با تعریف من از عشق جور در نمیاید . من اسم های دیگر به این رابطه میدهم دوستی،
دوستی احساسی ، دوست داشتن+دوستی ، شهوت ، شیفتگی یا هر چیز دیگه جز عشق...!!
و اگر من در خانوادهای سرخپوست بدنیا آمده بودم نامم را "نشسته با مشت" مینهادند.
زیرا هنگامی که روی صندلی مینشینم دستم را مشت کرده، آرنجم را به دسته صندلی تکیه داده و
دستم را عمود بر دسته صندلی نگه میدارم.
ارادتمند شما :
نشسته با مشت
اومدی توسرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی
ولی تا قایقی اومد از من و دلم گذشتی
رفتی با قا یق عشقت سوی روشنی فردا...!!!!
برو به جهنم..!!